پول یا عشق ؟؟

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۱۸-۰۳-۱۳۸۹

۰

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک….. دو…..سه!

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،…… هفتادو چهار….!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد۱۰۰ نزدیک می شدکه عشق رفت

وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام….

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

ادامه مطلب…

بهشت و جهنم

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۱۷-۰۳-۱۳۸۹

۰

فردی از پرودگار درخواست نمود تا به او بهشت وجهنم را نشان دهد.خداوند پذیرفت. او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند.همه گرسنه، ناامید ودر عذاب بودند.هر کدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی انها بود بطوریکه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود آنگاه خداوند گفت اکنون بهشت را به تو نشان میدهم.او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد.دیگ غذا جمعی از مردم همان قاشقهای دسته بلند .ولی درانجا همه شاد و سیر بودند.ان مرد گفت: نمیفهمم؟چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکسان است؟خداوند تبسم کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذا بگذارد.

دکتر علی شریعتی

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۰۴-۰۲-۱۳۸۹

۰


من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.


به سه چیز تکیه نکن     ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد .


زن عشق می کارد و کینه درو می کند… دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…   می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …   در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …          او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی…او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …   او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …               او مادر می شود و همه جا می پرسند   نام پدر …..


کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

بخاطر بسپاریم

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۲۱-۰۱-۱۳۸۹

۰

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف میشوی و مهمتر آنکه خوک از این کار لذت میبرد

******************************************************

همیشه به آنچه که می گویی فکر کن، ولی هرچه فکر می کنی، مگو.

******************************************************

همیشه کمک زمانی میرسد که دیگر به کمک نیازی نداری

******************************************************

دانایان با عمل زندگی می کنند , نه با اندیشه عمل

******************************************************

راز تو در بند توست، اگر آن را فاش کردی تو در بند آنی

******************************************************

فقیر آن نیست که کم دارد، بلکه آن است که بیشتر می طلبد

سال نو مبارک

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۲۹-۱۲-۱۳۸۸

۰

دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
سال نو مبارک – هر روزتان نوروز
118067263_d96c510aae

از ترس بترسید

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۲۸-۱۲-۱۳۸۸

۱

امروز بسیار خوشحالم و وقتی خوشحالم و انرژی دارم دوست دارم بنویسم و با دادن انرژیم و بازگشتن انعاکس کسانی که درونشون تحولی ایجاد شده به خودم انرژیم مضاعف تر بشه
بعد از گذراندن دوران بسیار سخت و غیر باور کردنی که داشتم امروز همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم.
در واقع میتونم بگم من در یک دوره آموزشی که خودم هیچی ازش نمیدونستم قرار گرفتم والا اگر میدونستم بعد از تحمل این همه رنج و سختی، چه چیزهایی قراره یاد بگیرم، چه بسا هیچوقت ناراحت نمیشدم . ولی این دوره آموزشی سخت و اجباری، که از جانب خداوند ، کائنات ، طبیعت و … برای من ترتیب داده شد تمام شد و بعد از تمام ناراحتی هایی که داشتم و غر و لند هایی که میکردم امروز به تموم چیزهایی که یاد گرفتم در این مسیر افتخار میکنم و از بابت داشتنشون به شدت خوشحالم و مثل یه فولاد آب دیده مقاوم تر از همیشه در برابر همه چیز …
من در این مسیر صبر و شکیبایی را یاد گرفتم – با مقوله ترس هرچه بیشتر و بهتر و با کیفیت تر آشنا شدم و همچنین آدم ها و رفتارهای بیشتر دیگری ازشون را شناختم.
ولی چیزی که الان میخوام به عنوان تجربه به اشتراک بذارم، پرده برداشتن از مقوله ای به اسم ترس هست. که همه این را داریم ولی ازش زیاد نمیدونیم چون فکرش را نمیکنیم عامل خیلی از مشکلاتمون همینه .
ترس یک حالت تدافعی از بدن برای حافظت انسان در مقابل هر پدیده ایه. به خودیه خود خوبه یعنی ذاتش خوبه چون از آدم، در برابر خطرها ، رفتارها و شاید جنایت ها جلوگیری میکنه و اگه نباشه همه چیز نابود میشه و اگه بیش از اندازه باشه انسان را ( با اینکه با هدف محافظت بوجود آمده ) از بین میبره.
آدم را ضعیف میکنه و زیباترین احساس انسان یعنی احساس قدرت را نابود میکنه . دل آدم را پژمرده میکنه و آدم را فرسوده و افسرده میکنه . لذت را میکشه و هیچ چیز بدتر از این ترس کنترل نشده نیست.
و ترس مقوله ای مادر زادی نیست بلکه اکتابسی هست یعنی انسان در محیط پیرامون خانواده و اجتماعی که درونش هست اون را یاد میگره و با تکرار به عادت و رفتارش تبدیل میشه و این ویژگی بد تا پای نابودیه انسان و جلوگیری از رسیدن به اهداف و موفقیت ها و لذت هاش می ایسته
ترس از شکست – ترس از طرد شدن و ترس های خیلی زیاد دیگه ای که همه میدونیم چی هستند.و همچنین ترس هایی که خود آدم میتراشه مثل اگر چنین یا چنان بشود چه اتفاقی می افتد و توهمات. خیلی بده میدونم .
و اما واقعا ترس چیست ؟ ترس یعنی وارد شدن به قلمرویی ناشناخته که ازش هیچ اطلاعی نداریم. در واقع ترس از چیزهایی که نمیشناسیموشن و خارج شدن از قلمروی امن ما ، و همین هست که باعث میشه در همین قلمرو کوچک و محدود باقی بمونیم و پیشرفت نکنیم، در یک دایره و هیچ وقت این دایره را بزرگتر نکنیم زیرا که ترس ما به دلیل نداشتن اطلاعات کافی از اون قلمرو، اجازه حرکت بهمون را نمیده
مثل یک ماشینی میمونه که تا آخر گاز را نگه داشته باشید و از اونور ترمز را ، که خوب این ماشین را نابود میکنه . موتور قدرتمند ماشین را فرسوده میکنه . از ترمزی که به عنوان ابزار محافظت ماشین است برای توقف و نابودی ماشین داره استفاده میشه . ماشینی که توانایی رفتن و داشتن سرعت در مسیر موفقیت را داره با ترمز ترس، در حال فرسوده شدنه. اگه موتوری در کار نبود، اگه جز یک بدنه چیز دیگه ای وجود نداشت، آدم ناراحت نمیشد. اما ناراحتی از اینه که این ماشین میتونه بره ، میتونه سرعت بگیره میتونه از همه ماشین های دیگه بزنه جلو ولی ترمزش هم به اندازه بقیه قسمت های ماشین قدرتمنده و این ترمز الان تا آخر گرفته شده و اجازه حرکت را به ماشین نمیده بلکه انرژی و سلامت موتور و اجزاش را داره نابود میکنه
پس کسایی که فکر میکنند دارای موتور قدرتمندی هستند حیف نیست که از ابتدا تا انتها فقط در یک نقطه بمونند ؟ و شاهد رد شدن ماشین های داغون تر و فکسنی تر از کنار خودشون باشند ؟ آیا میتونند چنین چیزی را تحمل کنند ؟ قطعا نه هیچ عاقلی نمیتونه از این صحنه وحشتناک ناراحت نشه

پس باید کاری کرد . من شخصا ترس هایی داشتم و ترس هایی دارم ولی تا زمانی که این مقوله ترس را با کیفیتی که در چندماه گذشته لمس کردم نمیدیدم و تجربه نمیکردم کاملا با اون آشنا نمیشدم و اون را نمیشناختم که الان بخوام برایش راه حلی پیدا کنم
به عنوان مثال : من از آب و استخر میترسیدم یا یک نفر از آب و استخر میترسه و تا حد گردن بیشتر تو آب نیمره و صرفا هم قرار گرفتن در آب هست نه لذت شنا کردن و شیرجه زدن و …
ولی آیا عاقلانه است که برای از بین بردن این ترس حتما تو یک دریا یا رودخونه بیوفتیم و اونجا ترسمون از بین بره و خوب در کنارش کلی هم صدمه ببینیم ؟
و نمیتونیم هم بگیم تا آخر عمرمون ممکن نیست هیچ وقت تو آب نیوفتیم و یا در موقعیت غرق شدن قرار نگیریم ولو از آب دوری کنیم اما حادثه خبر نمیکنه
همچنین بسیار کار وحشتناکی هست سرکوب کردن لذت ها و توجیه کردن و خود گول زدن برای روبه رو نشدن با پاره ای از ترس ها و بهتر بگم تمایل به سمت خوشی و دوری از ناراحتی
پس نه توجیه رو به رو نشدن با ترس و نه در آینده و در گذر زندگی قرار گرفتن و مواجه شدن با مشکلات و همون چیزایی که ازش میترسیده اید
که جفتش خیلی صدمه میزنه و ناراحتی میاره برای آدم
یعنی ناراحتیش واقعا بیشتر از ناراحتی هست که از اون موضوع میترسیم و چه بسا خوشحالی غلبه بر ترس که بسیار شیرین و زیباست
به نظر من باید آروم آروم پامون را از قلمروی امنمون بیرون بگذاریم نه اینکه همیشه اونجا بی حرکت باشیم که در طی جریان زندگی و روزگار پیش بینی نشده، هل داده بشیم بیرون. یعنی هنگامی که همه چی آرومه و چقدر خوشحال هستیم پا به سمت ترس هامون بگذاریم نه موقعی که باهاش ناچار رو به رو میشیم و اون موقع کاری از دستمون بر نمیاد و ناراحتی شدیدی را متحمل میشیم
مثلا اگر ترس از آبه رفتن به استخر و یاد گرفتن آروم آروم شنا و برای ترس های دیگه به همین ترتیب
شک نکنید روزی با چیزهایی که ازش میترسیدید رو به رو میشید ( اگر میخواهید در جامعه و بین آدم ها زندگی کنید) پس واقع بین باشیم و ترس هامون را بشناسیم و آروم آروم و با احتیاط بریم به سمتشون. چون اینکارو میتونیم بکنیم. دفعه اول سخت ، دفعه بعدی سختیش کمتر و همینجور میره جلو … تا جایی که با استقبال میریم سمت اون ترس
سخته میدونم . اما اینکه با اون موضوع رو به رو خواهیم شد امری انکار ناپذیره پس تا فرصت و تواناییشو داریم بریم جلو. ممکنه کمی هم ضرر کنیم و یا اذیت بشیم ولی خوب بدست آوردن هر چیزی هزینه ای خواهد داشت.و قطعا این هزینه ارزشش را داره
لزوما نباید یه عمری بگذرونیم و به طور ناخواسته با مشکلات رو به رو بشیم تا مثل یک فولاد آب دیده سخت و مقاوم بشیم و بعد در سنین بالا تجربه هامون را واسه بچه هامون بگیمو باز اون ها کار خودشون را بکنند.اگه به حالت آموزشی به ترس هامون غلبه کنیم به نظر من موفق تر خواهیم بود و سال های بیشتری را بدون ترس و اضطراب زندگی میکنیم و لذت میبریم. و ما میتونیم این ترس ها و مشکلات را به صورت کوچک تر شبیه سازی کنیم برای خودمون عین مکانیسم واکسن. وقتی شما واکسن بیماری آبله مرغان را میزنید در واقع دارید ویروس آبله مرغان را به بدنتون تزریق میکنید ولی در شرایطی که بدن توان مقاوت را داره و با اینکار مقاوم میشه
همچنین به فکر بچه هامون باشیم. واقعا اگر پدر و مادرهای ما در مسائلی ترسو نبودند آیا ما هم چیزی به اسم ترس درمون بوجود میومد ؟ قطعا نه
پس اول اینکه ما نمتونیم تشویق به نترسیدن بکنیم هنگامی که خودمون میترسیم و همچنین شخصا دوست ندارم ترسهایی که دارم را به عنوان یک ارث بدرد نخور برای فرزندانم در آینده باقی بگذارم

پس کاری باید کرد. شخصا شروع کرده ام به شناسایی بسیاری از ترس هایم و غلبه به اونا با اینکه میدونم حالا حالا قرار نیست باهاشون رو به رو شم . و چه بسا بسیار ترس هایی که یا به رو به رو شدن در طول مسیر زندگیم از بین رفته یا خودم کاری کرده ام.
اگر شما هم تجربه یا نظر خاصی در این رابطه دارید برای کامل شدن این مطلب در قسمت نظرات خوشحال میشم قرار بدید.

دریا باش

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۰۹-۱۱-۱۳۸۸

۰

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ”
شاگرد پاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ”
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”
پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . “

گفتگو با خدا

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۰۳-۰۹-۱۳۸۸

۲


I dreamed I had an interview with God

در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم

God asked
خدا از من پرسید

?So you would like to interview me
مایلی از من چیزی بپرسی؟

I said, If you have the time
من گفتم، اگر وقت داشته باشید

God smiled
با لبخندی گفت

My time is eternity
وقت من ابدی است

?What questions do you have in mind for me
چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

I asked
پرسیدم

?What surprises you most about human kind
چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟

God answered
خدا پاسخ داد

That they get bored with childhood
آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند

They rush to grow up, and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس

long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money
اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند

And then
و سپس

Lose their money to restore their health
ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند

That by thinking anxiously about the future
چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند

They forget the present
که از زمان حال غافل می شوند

Such that they live in neither the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند

And not the future
و نه در آینده

That they live as if they will never die
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد

And die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

God’s hand took mine
خداوند دستهای مرا در دست گرفت

And we were silent for a while
و ما برای لحظاتی سکوت کردیم

Then I asked
سپس من پرسیدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

?What are some of life’s lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد

To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

But they can do is let themselves be loved
اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند

To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

To learn to forgive by practicing forgiveness
یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

But it can take many years to heal them
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

To learn that there are people who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

But simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند

To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند

But see it differently
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند

But they must also forgive themselves
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

Thank you for your time, I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

?Is there anything else you would like your children to know
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟

God smiled and said
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد

Just know that I am here
فقط اینکه بدانند من اینجا “با آنها” هستم

ALWAYS
همیشه

۹۰ درصد پول جهان دست ۱۰ درصد مردم آن است. این اتفاقی نیست

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۱۹-۰۸-۱۳۸۸

۰

انسان های موفق دور و برتان را نگاه کنید.یا کسانی که محبوب و معروف بودند.و در تاریخ و سر زبان ها، نامشان هست. تمام انسان های موفق در هر زمینه ای، یک تفاوتی با دیگر انسان های معمولی داشتند ولی این تفاوت در ثروت والدین یا هوش و ذکاوت مریخی آن ها نبوده است. آن ها نیز انسان های معمولی بودند و یا شاید در بیشتر مواقع از انسان های معمولی، از لحاظ مالی و غیره پایین تر بوده اند.اگر هر انسان موفقی را ببینید که در زمینه موفقتیش که یا پول است یا مقام تحصیلی یا به هر عنوانی سرشناس است و در اوج قرار دارد تحقیق کنید در میابید این انسان روزی در نقطه مقابل شرایط فعلی قرار داشته است. باور نمیکنید؟ بروید سوال کنید. همیشه ثروتمندترین ها در کودکی یا گذشته در اوج فقر به سر میبرده اند.یا کسانی دارای مدارج علمی بالا و دانشمندان، مخترعین، متفکرین مشهور که روزی از مدرسه اخراج میشده اند یا به دلیل مشکلات مالی و غیر ترک تحصیل میکرد ه اند و اکنون در اوج هستند. اما به راستی تا بحال از خود پرسیده اید چگونه؟ چطور این اتفاق افتاده است. این راز را من کشف کرده ام.و در این سایت قرار است خیلی از رمز و رازها را با هم به اشتراک بگذاریم. و اما پاسخ سوالم را میدهم. آن ها نه به این دلیل که در اوج فقر یا بدبختی بوده اند که به اینجا رسیده اند. به این دلیل که فکر متفاوتی داشتند. چه بسا اکثرا انسان های فقیر به فساد و تباهی کشیده شده اند. اما این انسان های پولدار – موفق – مقام بالا از انسان های معمولی خیلی پایین بوده اند ولی فکر متفاوتی داشته اند. و واقعا از وضعیت فعلی خود خسته شده بودند و دیگر حاظر به تحمل آن وضعیت نبوده اند ولی با فکری متفاوت و دقیقا نقطه مقابل آن ها انسان هایی در اوج فقر بوده اند و به فساد کشیده شده اند. این انسان ها نیز از وضعیت فعلی خود ناراضی بوده اند اما فکری متفاوت نداشته و این بدبختی و بیچارگی و مرگ را پذیرفته بودند که به این سرنوشت تلخ دچار شده اند. بسته به تمایل شما نسبت به این موضوع در پست های بعدی تمام این رازها در این زمینه عنوان خواهم کرد که میتوانید این تمایلاتان را با قرار دادن نظرات خود اعلام کنید.

خوش بختی واقعی چیست؟

ارسال شده توسط | در دسته‌بندی نشده | نظرات | تاریخ ۱۷-۰۸-۱۳۸۸

۲

تعریف شما از خوشبختی واقعی چیست؟ آیا برای خوشبخت بودن تلاش میکنید؟ کجا و کی به دنبال خوشبختی هستید؟ آیا خوشبختی را مشروط به کارهایی که باید انجام می دهید میدانید؟خوشبختی نه پول و ثروت است، نه علم هست و نه غیره و این در صورتی است که همه موارد ذکر شده میتواند باشد. خوشبختی از جنس احساس است. لذت سالم بردن از هر چیزی . خوشبختی دادنی نیست . خوشبختی محصور زمان و مکان نیست.خوشبختی جایی نیست که بروید آن را بردارید یا در زمان خاصی نیست که منتظر رسیدن به آن بشینید. خوشبختی لحظاتی از زندگی شما هست که از آن لذت میبرید. و هرچه بتوانید لحظات خود را به لحظات شاد و لذت بخشی تبدیل کنید و از آن لذت ببرید انسان خوشبختی بوده اید. لذت از زیبایی ،لذت از طبیعت ،لذت کمک کردن به دیگران ، لذت خوبی ، لذت به هدف رسیدن ،لذت کسب درآمد ، لذت حل کردن یک مساله سخت و…

خوشبختی داشتن احساس قدرت ، احساس شادی و احساس آرامش است از زندگی و هر کسی بتواند این شرایط و شرایط مشابه را داشته باشد از زندگی لذت خواهد برد وانسان خوشبختی خواهد بود.
یعنی اگر انسان بتواند در هر کاری که انجام میدهد از آن کار لذت ببرد، هم آنکار را به نحو احسنت انجام میدهد، هم احساس خوشبختی واقعی خواهد کرد. پس برای انجام هر کاری سعی کنیم نسبت به آنکار علاقه و انگیزه بوجود بیاوریم نه صرفا از روی اجبار و ناچاری آنکار را انجام دهیم.بنابراین لذت خواهیم برد. مانند درس خواندن . ممکن است بسیاری از کارهایی که انجام میدهیم مطابق با میل ما نباشد اصلا به کارمان هم نیاید ولی باید انجام شود(مانند مدرسه و دانشگاه). خوب برای چنین کارهایی باید سعی کنیم تا آنجا که میشود آن کار را مفید برای خودمان تلقی کنیم تا نسبت به آن احساس ، علاقه و انگیزه بوجود بیاید و هچنین هدف را بهترین بودن تعریف کنیم. در اینصورت حتی آن کار به ظاهر به درد نخور نیز حالت اجبار و ناچاری نخواهد داشت و برایمان لذت بخش خواهد بود.

اگر همه، تمامیه ساعت عمرشان به استرس ، فشار ، اضطراب ، ترس از زندگی و … میگذرد و صرفا لحظاتی از عمر خود را با شادی ها و لذت های فانی، برای اینکه لحظاتی دور از مسائل و مشکلات بمانند سپری میکنند شما میتوانید با تغییر تفکرات و نگرشتان نسبت به زندگی همه لحظات خود را در شادی و آرامش و خوشبختی سپری کنید و اگر هم مشکلی وجود دارد فقط لحظاتی از عمر شما باشد.
با تعریفی که از خوشبختی و لذت واقعی بردن از زندگی ارائه دادیم در میابیم صرفا خوشبختی داشتن پول و ثروت ، داشتن فلان موقعیت علمی ، داشتن اتومبیل آخرین مدل و … نیست. بدون همه این ها نیز میتوان از زندگی لذت برد و احساس شادی و نشاط کرد. چه بسا بسیار کسانی که تمامیه موقعیت های ذکر شده رسیده اند و اصلا لذتی از زندگی نمیبرند.احساس پوچی و بی هدفی ، احساس رفتارهای متفاوت بخاطر ثروتشان از جانب بقیه و این را به وضوح درک میکنند که اگر کسی به آن ها توجه دارد بخاطر خودشان نیست فعلا بخاطر پول و ثروتشان یا موقعیتی که دارند است.و اینگونه افراد به اشتباه تمام هزینه ،وقت و انرژی خود را صرفا لذت های آنی میکنند و روز به روز از خوشبختی و رسیدن به کمال دور میشوند.و به این دلیل به مشکل بر میخورند که تعریفشان از خوشبختی اشتباه بوده است.
لذت های خود را محدود به یک نوع خاص نکنید. معمولا در تفکرات قدیمی و عقاید بسیار خشک و مذهبی کلمه لذت معادل گناه تعریف شده است.اما به راستی اینگونه نیست.و خوشبختی که اغل افراد در پی آنند دقیقا ایجاد لذت های آنی و زود گذر و یا منحصر به مکان و زمان و یکسری شرایط است . به عنوان مثال خوشبختی را در رسیدن به معشوق ، رسیدن به پول و … تعریف میکنند. برخی افراد به اشتباه ازدواج را مایه خوشبختی خود میدانند و جمله کلیشه ای که در خواستگاری مطرح میشود خوشبخت کردن عروس توسط داماد است. اما حقیقت چیز دیگری است. خوشبختی نه دادنی است نه منحصر به شرایط خاص و غیره. خوشبختی لذت بردن از لحظاتی است که انسان دارد.
همانطور که گفتم اغلب لذت هایی که وجود دارد لذت های آنی و زودگذر و اغلبا به همراه ضرر هستند مانند یک مهمانی ، شاید مشروبات الکی ، شاید یک رابطه ج.ن.س.ی و کسانی که موقعیت مالی بهتری دارند دفعات و تعداد لذت های آنی را افزایش میدهند و کسانی که موقعیت مالی عالی ندارند همیشه از اینکه نمیتوانند تعداد لذت های آنی خود را افزایش بدهند شکایت و گله دارند و مدام ناراحت و … هستند. اما بخدا اینطور نیست. خوشبختی تمام لحاظات زندگی ماست که میتوانیم احساس خوبی داشته باشیم. البته نه اینکه آن لذت های آنی کنار گذاشته بشود ولی محدود به این نباشد.کارهایی وجود دارند که شاید انسان ۱۰ سال بعد هم به آن فکر کند از آنکار لذت ببرد. مانند فداکاری ، کمک کردن به دیگران ، گرفتن دست محرومان و بسیاری از کارهای انسان دوستانه دیگر که اگر روح انسان به آن کمال واقعی رسیده باشد یا نزدیک شده باشد بسیار از اینکارها لذت میبرد. لذتی ناوصف شدنی و این جز ویژگی های فطری آدمی است حتی ظالم ترین آدم نیز روحش از کارهایی نظیر فداکاری و … متاثر میشود.
حتی لذت نوشیدن یک چایی داغ در زمستان سرد خوشبختی است ، برای ابراز عشق و محبت به همسر یا معشوق خود نیازمند مال و ثروت نیستید. خوشحال کردن انسان ها خوشبختی است و هزارن نوع کار و فعالیت دیگر که انسان میتواند احساس خوبی داشته باشد.
پس می بینید که خوشبخت بودن تبدیل لحظات آدمی به لحظات لذت بخش است و همه لذت ها صرفا منحصر به پول و یکسری شرایط خاص نمیشوند و تحت هر شرایطی میتوان از هر چیزی لذت برد. حتی درد و مقابله با بیماری… مقابله کردن با مشکلات و مغلوب کردن آن ها و احساس پیروزی کردن. با این تفاسیر دیگر چیزی به اسم بدبختی ، مشکلات و گرفتاری وجود نخواهد داشت.